
بعد از بازگشت از اردوگاه حسیا – محل استقرار موقت آوارگان فوعه و کفریا – دیگر نمی توانستم مثل قبل به کارها برسم فکرم درگیر کودکان شهدا و مردمی بود که در آنجا در وسط بیابان مثل انسان های فراموش شده بودند .
دیگر نمی توانستم راحت باشم یاد بچه های شهدایی که ازم خواسته بودند تا کمکشان باشم رهایم نمی کرد و از طرفی حسیا بهترین جا بود برای ساخت یک تفکر و تمدن اسلامی وتربیت نسلی که حمید دنبالش بود و یکی از 3 دلیل اصلی آمدن من به سوریه بود
هر چه با ابوساجد (مسئول مافوقم) صحبت کردم تا اجازه بدهد مدتی کوتاه به این مردم خدمت کنم قبول نکرد و می گفت ماموریت تو چیز دیگریست و این مساله به تو مربوط نمی شود، اما نمی توانستم بی تفاوت به آن کودکان راحت غذا بخورم و بخوابم. خواب وخوراک ازم گرفته شده بود.
درخواست کمک از حضرت زینب
تنها راهی که به ذهنم رسید کمک گرفتن از عمه جانم حضرت زینب(س) بود؛ قبل از اذان راهی حرم شدم و بعد از زیارت گوشه ای ایستادم به نماز و بعد شروع کردم به درد دل با ایشان
: عمه جان شما تنها آشنایم در این کشور غریب هستید من در اینجا نه دوستی دارم نه فامیلی نه امکاناتی تنها کسی که می تواند کمکم کند شمایید پس خودتان کمک کنید وراهی نشانم بدهید و یا کسی را به کمک بفرستید…
از حرم که آمدم بیرون آرامتر شده بودم و دیگر اضطراب سابق را نداشتم.
قرار جلسه
وقتی رسیدم مقر ، احمدصدایم کرد و گفت ابوساجد(فرمانده) کارت دارد سریع برو پیشش
به سمت دفتر ابوساجد رفتم .
ابوساجد پشت میزش مشغول نوشتن مطلبی بود سلامی کردم و چهار زانو روبرویش نشستم.
ابوساجد سرش را بالا گرفت و از پشت عینک مطالعه اش نگاهی به من کرد و گفت : فردا جلسه ای در مدرسه ایرانی ها در دمشق با سردار استوار مسئول مدارس سپاه داریم . ایشان فرد دقیقی هستند ، اول صبح آماده باش و خیلی حواست جمع باشد .
شروع آشنایی با حاج رسول
بعد از نماز صبح به همراه ابوساجد و ابوعبدو(مترجم گروه) و زلفی(تصویربردار) راهی مدرسه ایرانی ها شدیم، مدرسه تقریبا در مرکز شهر قرار داشت از مقر ما تا آنجا حدود 45 دقیقه ای طول کشید ؛ توی حال خودم بودم فکرش را هم نمی کردم که این جلسه چه اثری بر زندگی و خاصه دوران حضورم در سوریه خواهد گذاشت…
وارد مدرسه که شدیم آقایی حدودا 45 ساله با چهره مشهدی که بعدا خودش را فکری معرفی کرد ما را به داخل دعوت کرد داخل که شدیم دونفر حضور داشتند آقای عبداللهی – مردی حدودا 45 ساله با عینک ریش مشکی و دیگری آقای استوار- مردی 55 ساله با قدی متوسط و هیکلی توپر و کمی تپل با چهره ای نورانی ؛ بر دلم نشست و مرا مجذوب خود کرد ….. انگار هزار سال بود می شناختمش و قرابتی قدیمی با او داشتم -….حالتش آدم را یاد آیت الله بهجت می انداخت ؛ صلابت عجیبی داشت جرات نمی کردی مستقیم توی صورتش نگاه کنی… اما در عین ابهت دوست داشتنی بود. شوقی همراه با اضطراب بر وجودم غلبه کرده بود.
و این دیدار شد شروع داستانی بزرگ و این مرد شد هدیه ویژه حضرت زینب (سلام الله علیها ) به من و کودکان حسیا…
ادامه دارد…..