شهید غلامحسین دهقان آزاد

برشی از خاطرات سوریه

حاج دهقان

بعد از اینکه حضورم در قرارگاه حماه قطعی شد ؛ برادرکمیل (جانشین قرارگاه حماه) دستم را گرفت و مرا با خود به اتاق ایثارگران برد و بعد از سلام واحوالپرسی رو به مسئول آنجا گفت: حاج دهقان ؛ این آقا سید همکار جدید ماست در بخش فرهنگی قرارگاه ، حیطه کار شما خیلی به هم نزدیک است؛ از کارهایت را برایش بگو و راهنمایی و کمکش کن. و من را با حاج دهقان تنها گذاشت و رفت.
حاج دهقان با روی گشاده و مهربان ازم استقبال کرد و مرا روبروی خود نشاند و با یک لیوان چای داغ ازم پذیرایی کرد
اسمش غلامحسن دهقان آزاد بود عاقل مردی بود جا افتاده ؛ قد وهیکل متوسطی داشت ؛ موها وریش های سیاه و سفیدش نشان می داد که پنجاه سال را رد کرده بود و از جزو ارشد های سنی قرارگاه محسوب می شود؛ گشاده رو بودو مثل پدری مهربان با بچه های سوری و ایرانی برخورد می کرد.
خوش مشرب بود و مهربان ، تا دید تازه واردم از هر آنچه که داشت برای پذیرایی آورد وگفت آقا سید اینجا اتاق خودته و ما نوکر جد سادات ؛ آن قدر صمیمی برخورد می کرد انگار که هزار سال با تو آشناست…..صاف وساده بود، پاک و زلال ؛ خاکی خاکی، از آن خاکی های افلاکی
باب سخن را که باز کرد فهمیدم اهل کرج است و از رزمندگان لشگر 10 سیدالشهداء، سالها در بیابان های جنوب و کوه های غرب دنبال شهادت می گشته وحالا بعد از بازنشستگی خودش را با التماس به سوریه رسانده است… فهمید که ساکن کرج هستم شروع کرد به نشانی دادن و از شهدای محله گفتن…
با سربازان سوری مثل پسر خودش رفتار می کرد، عربی را چندان بلد نبود اما با همان چند کلمه سعی می کرد به آنها محبت کند؛ با نیروها خودمانی بود و هر جای میز غذاخوری که جا پیدا می کرد می نشست به غذا خوردن کنار بچه های سوری.
کارش رسیدگی به خانواده شهدا بود ؛ به قول خودش 200 تایی بچه داشت…از چند هزار کیلومتر آمده بود اینجا و شده بود پدر فرزندان شهداء ، هر یک از نیروهای متاهل قرارگاه که شهید شده بود برای بچه هایش پرونده ای تشکیل داده بود به تفکیک سن وجنس و…، هر چند روز یک بار به خانواده ها سرکشی می کرد و برایشان پدری می کرد. از آب و نان تا سوخت و لباس تا لوازم تحصیل
بچه های شهدا از سر وکولش بالا می رفتند و خواسته هاشان را به او می گفتند ؛ شده بود پدر یتیمان ……. سعی می کرد به اقتدای مولایش جای خالی پدر را برای ایتام شهدا پرکند.
حتی برای یک خانواده که در شرایط سخت یک گوشه باغ بدون سرپناه زندگی می کردند خانه ساخته بود تا سرما اذیتشان نکند.
می گفت : من پرچم جمهوری اسلامی ایران را داخل هر خانه برده ام و به هر کودکی که محبت می کنم تصویری از آقا می دهم تا مهر و محبت آقا تا ابد در دلش بماند..

خبر شهادتش را اتفاقی توی گوشی دیدم،چقدر بد وبی رحم است این فضای مجازی بدون هیچ مقدمه لخت وعریان تلخ ترین خبرها را به تو می دهد و تو وسط بهت وحیرت حتی نمی توانی راحت گریه کنی…وقتی شهید شد بچه های قرارگاه سخت در فراقش گریستند….
این روزها که فصل درس و مدرسه آغاز شده و به زودی فصل سرما آغاز می شود ؛ نمی دانم حال کودکان یتیم شهدای قرارگاه حماه چگونه است….کاش حاج دهقان دیگری بر سرشان دست نوازش بکشد.

سید مهدی موسوی 20 آبان 1402 

  https://eitaa.com/ostovar313