#سردار_شهید_حاج_یدالله_کلهر

گمشده
لبخند از لب‌هایش دور نمی شد.از همان بچگی زرنگ و شوخ و شاد بود. هر وقت فرصت دست می داد سربه سرم می گذاشت و می خندید. یکی از وظایف من در خانه بردن گوسفندان برای چرا بود. آن روز هم مثل همیشه گوسفندان را برای چرا به ((کرکبود)) که جایی خوش آب و هواست، برده بودم.سرگرم بازی شدم غافل از اینکه گوسفندان دور شدند. وقتی فهمیدم که تعداد زیادی از گوسفندان که ۵۰ تایی می شدند، نیستند. سریع بلند شدم و شروع به جستجو کردم ولی بی فایده بود.
غروب با ناراحتی به خانه بازگشتم و قضیه را گفتم ولی هوا تاریک بود و نمی شد کاری کرد.
صبح زود همگی بلند شدیم که دنبال گوسفندان برویم. هنوز از روستا خارج نشده بودیم که ناگهان گوسفندان از راه رسیدند و پشت سرشان هم یدالله آمد. از همان دور می خندید و می گفت: دیدی؟ چیزی را که تو در روز روشن نتوانستی نگه داری، من در شب تاریک رفتم و آوردم!
عصبانی شده بودم و می دانستم کاسه ای زیر نیم کاسه است و این هم یکی از شوخیهای یدالله است.
بعدها که قضیه را تعریف کرد، فهمیدم که آنچنان هم بی ربط فکر نکرده بودم.وقتی گوسفندان را به کرکبود برده بودم در جایی دورتر به نام (شکارک) بوده و زمانی که بازی می کردم و گوسفندان متفرق شده بودند از دور گوسفندان را می بیند که سرگردان به این سو و آن سو می روند. آنها را می شناسد و می فهمد گم شده اند. جمعشان می کند و به خانه می آورد.
چون مسئول گوسفندان من بودم به شوخی برای این که مرا عصبانی کند می گفت:دیدی چیزی را که تو در روز روشن گم کردی، من در شب تاریک پیدا کردم و آوردم.
راوی:محمد رضا کلهر

#شهید_کلهر
#شهید_حاج_یدالله_کلهر
#سردار_شهید_حاج_یدالله_کلهر
#سردار_کلهر
#لشگر10سیدالشهداء