#سردار_شهید_حاج_یدالله_کلهر

گمشده (خاطره ای از سردار شهید حاج یدالله کلهر)

گمشده لبخند از لب‌هایش دور نمی شد.از همان بچگی زرنگ و شوخ و شاد بود. هر وقت فرصت دست می داد سربه سرم می گذاشت و می خندید. یکی از وظایف من در خانه بردن گوسفندان برای چرا بود. آن روز هم مثل همیشه گوسفندان را برای چرا به ((کرکبود)) که جایی خوش آب و هواست، برده بودم.سرگرم بازی شدم غافل از اینکه گوسفندان دور شدند. وقتی فهمیدم که تعداد زیادی از گوسفندان که ۵۰ تایی می شدند، نیستند. س...

شهید_حاج_یدالله_کلهر

رفیق راه

رفیق راه سال ۱۳۵۲، من و یدالله جوشکاری می کردیم. آن روزها من، او و دو نفر دیگر برای استخدام به یک شرکت که اتاق ماشین می ساخت، مراجعه کردیم. از ما امتحان عملی گرفتند. چون در جوشکاری وارد نبودم، رد شدم ولی یدالله قبول شد. قرار شد فردای آن روز برای استخدام به شرکت برود. چون در امتحان قبول نشده بودم و نمی توانستم به شرکت بروم، یدالله هم نرفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد. با این که هر دو به دنبال...

شهید_حاج_یدالله_کلهر

بازی کودکانه

جثه و هیکل من از یدالله درشت تر بود. او لاغر بود و قد بلند. با این حال جلو می آمد و می گفت : هیکل مرا می پسندی؟ ببین عجب هیکلی دارم! با این کار می خواست مرا عصبانی کند. آن روزها کارگری جوان داشتیم که قوی و پرزور بود. یک روز یدالله به من گفت : تو که ادعا می کنی قوی هستی ،حاضری با کارگرمان کشتی بگیری؟ گفتم : بله که کشتی می گیرم. مشغول کشتی گرفتن شدیم. مدتی نگذشته بود که توانستم بر آن کارگر غل...

شهید_کلهر

نشانه

روستای (( بابا سلمان)) برای من حال و هوای دیگری داشت . روزی بود که چند ماه انتظارش را کشیده بودم. شور و شوق عجیبی داشتم و وقتی وارد خانه شدم ، دیدم همه چیز جمعند . بچه به دنیا آمده بود. پدرم با دیدن من نوزاد را جلو آورد و گفت :((تبریک می گوییم . خداوند این پسر را به تو عطا کرده )). با خوشحالی نوزاد را در آغوش کشیدم و خوب شما سراپایش را برانداز کردم . چشمم به گوش راستش افتاد. قسمت کوچکی از لاله...

شهید حاج یدالله کلهر

زندگینامه سردار شهید حاج یدالله کلهر قائم مقام لشگر 10 سیدالشهداء

زندگینامه سردار شهید حاج یدالله کلهر قائم مقام لشگر 10 سیدالشهداء یدالله در سال ۱۳۳۳در روستای بابا سلمان از توابع شهرستان شهریار، در یک خانواده مذهبی به دنیا آمدک مادرش زنی پارسا بود او که از نوادگان مرحوم ((ملا یدالله)) یکی از روحانیون شهر ری بود، او عشق به ائمه و ولایت را از همان کودکی در وجود فرزندش جاری ساخت. یدالله پابه پای مدرسه در کلاس های قرآن و ورزش نیز شرکت می کرد و در کلاس...

نماینده مردمی

نماینده مجلسی که خانه 70 متری برایش بزرگ بود

نماینده مجلسی که خانه 70 متری برایش بزرگ بود بسمه تعالی طی دوران کار و خدمت به زوار عتبات عالیات و زائران خانه خدا توفیقی شد تا با آزادگان سرافراز کشور آشنا شوم ؛ ایشان همواره در خاطرات خود از شهید سیدعلی اکبر ابوترابی(سید آزادگان) زیاد یاد می کردند و خاطرات زیبایی از روحیه خدمتگزاری این مرد در دوران اسارات و حتی نمایندگی مجلس برایم می گفتند. مسعود قربانی یکی از آزادگانی بود که در...

سلام بر شلمچه

سلام بر تو ای شلمچه ..

سلام بر تو ای شلمچه .. ای دیوان مستیِ شکسته دلانِ عارف   ✍دی ماه هر سال که شروع می شود آغاز شبهای قدر کربلای 5 است. یاد آن شب ها به خیر؛ یاد همه کسانی که شلمچه را به آسمان بردند و با همان بهانه هزار عالم را سپری کردند به خیر... یاد کانال زوجی، کانال پرورش ماهی، نهر دوعیجی، نهرجاسم، سه راه مرگ، بوارین، میدان امام رضا(ع)، نوک خودنویسی کانال ماهی . یاد آن هوای معطر که انگار تما...

شهید علیرضا رستمی در بین دوستان

روایت مادر شهید علیرضا رستمی از فعالیت های فرهنگی فرزند شهیدش

روایت مادر شهید علیرضا رستمی از فعالیت های فرهنگی فرزند شهیدش شهید علیرضا رستمی بنیان گذار دوره راویان بسیج دانشجویی دانشگاه های تهران و فعالان عرصه ایثار وشهادت و تفحص بود او در سال 1383 به شهادت رسید مادر در این روایت از فعالیت های فرهنگی فرزندش در دوران نوجوانی می گوید.  

سردار استوار

سردار شهید حاج رسول استوار محمودآبادی به روایت عظیم کریمی فرد بخش دوم

سردار شهید حاج رسول استوار به روایت همرزمان دوران دفاع مقدس روایت عظیم کریمی فرد قسمت دوم  

شهید سید مصطفی خمینی

خون مصطفی (این انقلاب خون می خواهد)

بسم رب الشهداء و الصدیقین به بهانه سالگرد شهادت سید مصطفی خمینی این انقلاب نیاز به خون دارد... در دوران حضورم در نجف کنجکاو شدم تا قدری در جغرافیا و تاریخ حضور امام خمینی(ره) غور کنم و به مدد الهی اتفاقی افتاد تا با یکی از یاران باوفای امام خمینی (ره) و خانواده شان آشنا شوم پیرمردی که در دوران جوانی کارش دوخت عبا بود و مشهور بود به ابوشهید او خاطراتی زیبا از این دوران حضور در خدم...