گمشده (خاطره ای از سردار شهید حاج یدالله کلهر)
گمشده لبخند از لبهایش دور نمی شد.از همان بچگی زرنگ و شوخ و شاد بود. هر وقت فرصت دست می داد سربه سرم می گذاشت و می خندید. یکی از وظایف من در خانه بردن گوسفندان برای چرا بود. آن روز هم مثل همیشه گوسفندان را برای چرا به ((کرکبود)) که جایی خوش آب و هواست، برده بودم.سرگرم بازی شدم غافل از اینکه گوسفندان دور شدند. وقتی فهمیدم که تعداد زیادی از گوسفندان که ۵۰ تایی می شدند، نیستند. س...