شهید_کلهر

دختر شهید(خاطره ای از سردار شهید حاج یدالله کلهر)

دختر شهید دیدم ناراحت و افسرده است. پرسیدم : چی شده؟ چرا این قدر ناراحتی؟ گفت: امروز صحنه ای دیدم که نمی توانم یک لحظه فراموش کنم.گفتم:چه اتفاقی؟ گفت: برای سرکشی به خانه یکی از شهدا رفته بودم. می دانستم دختر کوچکی دارد. اسباب بازی برایش گفته بودم. وقتی در را زدم دخترک در را باز کرد. تا مرا دید، فهمید دوست پدرش هستم. بدون این که به اسباب بازی که توی دستم بود نگاه بندازد گفت: اگر با...

شهید حاج یدالله کلهر

مهر فرزند (خاطره ای از اراده سردار شهید حاج یدالله کلهر )

مهر فرزند حاج یدالله همیشه مراقب بود چیزی در عزم و اراده او خللی وارد نکند تا از هدفی که داشت، باز نماند. فرزندش ده روزه بود که به مرخصی آمد‌. قرار نبود بماند فقط می خواست سری به خانواده بزند و برگردد. وقتی به خانه آمد، همسرش گفت بچه را بیاورند تا او را ببیند ولی حاجی گفت: نه این کار را نکنید. نمی توانم زیاد بمانم و باید زود برگردم. اگر بچه را نشانم دهید، آن وقت مهر پدر و فرزندی مانع...

شهید کلهر

در میان آتش (خاطره ای از سردار شهید حاج یدالله کلهر)

یک انبار مهمات در منطقه آتش گرفت؛مهمات ها داشت از بین می‌رفت و انفجار حاصله، مانع نزدیک شدن به انبار می شد. در این موقعیت خطرناک ؛ حاج علی فضلی ، حاج یدالله و چند نفر دیگر، بدون ترس داخل انبار می رفتند و مهمات های سالم را خارج می کردند. یکی از ارتشی ها به حاج یدالله گفت: شما دیوانه شدید؟ این چه کار خطرناکی است که می کنید حاجی گفت : شما کاری با ما نداشته باشید؛ اگر خطری هست متوجه ماست نه شما ...

شهید_کلهر

افسانه یدالله کلهر

افسانه یدالله کلهر می گفت: شبی در مسیر منطقه جنگی، به پایگاهی رسیدم، تصمیم گرفتم شب در آنجا بمانم و صبح بروم. وقتی در میان بچه ها آمدم، یک نفر نشسته بود و از حاج کلهر صحبت می کرد.چه افسانه ها و داستان های دروغی تعریف می کرد. خوب گوش دادم ولی به روی خود نیاوردم، او را شناختم ولی او و دیگران مرا نمی شناختند. فردا موقع صبحانه،دور سفره، خودم را به او رساندم و پرسیدم : شما اهل کرجید؟ گف...

شهید یدالله کلهر

مرد من (خاطره ای از سردار شهید حاج یدالله کلهر)

مرد (خاطره ای از سردار شهید حاج یدالله کلهر) در ایام انقلاب مدام این طرف و آن طرف می رفت و فعالیت می کرد‌. زمانی که بختیار بر سر کار آمد ، یدالله سه روز و سه شب به خانه نیامد و از او خبری نداشتیم. در همان روزها، دختر همسایه مان مریض شد. او را به بیمارستان بردند. در بیمارستان لیست مجروحان درگیری های انقلاب را می بینند که اسم یدالله هم در آن بوده. همه بیمارستان را می گردند ولی خبری از...

شهید حاج یدالله کلهر

معرفی(خاطره ای از سردار شهید حاج یدالله کلهر)

معرفی(خاطره ای از سردار شهید حاج یدالله کلهر) در آغاز انقلاب، در شهریار، جزو اولین کسانی بود که فریاد مرگ بر شاه سرداد. در آن زمان خیلی ها می ترسیدند کوچکترین حرفی درباره انقلاب بزنند، ولی او بدون ترس فعالیت می کرد. عده ای ترسو، به پاسگاه رفته و او را معرفی کردند. گفته بودند در این محل شخصی هست به نام((یدالله کلهر)) که هر شب عده ای را دنبال خود راه می اندازد و مرگ بر شاه می گویند. ق...

#شهید_حاج_یدالله_کلهر

چهره محبوب پادگان (خاطره ای از سردار شهید حاج یدالله کلهر)

چهره محبوب پادگان (خاطره ای از سردار شهید حاج یدالله کلهر) سال ۵۳ به سربازی رفتیم. همان روزهای اول ، یک شب در آسایشگاه خوابیده بودیم ، گروهبان ما آمد و فریاد زد : با شماره سه پوتینهایتان را دست بگیرید و بروید داخل حیاط. خیلی خسته بودیم . از صبح تا شب رژه رفته بودیم و حالا موقع استراحت هم او آمده بود و ما را اذیت کند. رفتیم حیاط،و فریاد زد : با شماره سه همگی بروید داخل آسایشگاه. بر...

#سردار_شهید_حاج_یدالله_کلهر

گمشده (خاطره ای از سردار شهید حاج یدالله کلهر)

گمشده لبخند از لب‌هایش دور نمی شد.از همان بچگی زرنگ و شوخ و شاد بود. هر وقت فرصت دست می داد سربه سرم می گذاشت و می خندید. یکی از وظایف من در خانه بردن گوسفندان برای چرا بود. آن روز هم مثل همیشه گوسفندان را برای چرا به ((کرکبود)) که جایی خوش آب و هواست، برده بودم.سرگرم بازی شدم غافل از اینکه گوسفندان دور شدند. وقتی فهمیدم که تعداد زیادی از گوسفندان که ۵۰ تایی می شدند، نیستند. س...

شهید_حاج_یدالله_کلهر

رفیق راه

رفیق راه سال ۱۳۵۲، من و یدالله جوشکاری می کردیم. آن روزها من، او و دو نفر دیگر برای استخدام به یک شرکت که اتاق ماشین می ساخت، مراجعه کردیم. از ما امتحان عملی گرفتند. چون در جوشکاری وارد نبودم، رد شدم ولی یدالله قبول شد. قرار شد فردای آن روز برای استخدام به شرکت برود. چون در امتحان قبول نشده بودم و نمی توانستم به شرکت بروم، یدالله هم نرفت. هر چه اصرار کردم قبول نکرد. با این که هر دو به دنبال...

شهید_حاج_یدالله_کلهر

بازی کودکانه

جثه و هیکل من از یدالله درشت تر بود. او لاغر بود و قد بلند. با این حال جلو می آمد و می گفت : هیکل مرا می پسندی؟ ببین عجب هیکلی دارم! با این کار می خواست مرا عصبانی کند. آن روزها کارگری جوان داشتیم که قوی و پرزور بود. یک روز یدالله به من گفت : تو که ادعا می کنی قوی هستی ،حاضری با کارگرمان کشتی بگیری؟ گفتم : بله که کشتی می گیرم. مشغول کشتی گرفتن شدیم. مدتی نگذشته بود که توانستم بر آن کارگر غل...