دختر شهید(خاطره ای از سردار شهید حاج یدالله کلهر)
دختر شهید دیدم ناراحت و افسرده است. پرسیدم : چی شده؟ چرا این قدر ناراحتی؟ گفت: امروز صحنه ای دیدم که نمی توانم یک لحظه فراموش کنم.گفتم:چه اتفاقی؟ گفت: برای سرکشی به خانه یکی از شهدا رفته بودم. می دانستم دختر کوچکی دارد. اسباب بازی برایش گفته بودم. وقتی در را زدم دخترک در را باز کرد. تا مرا دید، فهمید دوست پدرش هستم. بدون این که به اسباب بازی که توی دستم بود نگاه بندازد گفت: اگر با...